سيد محمد باقر برقعى

4061

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا غمى در دل نباشد ، ناله‌اى بر دل نيايد 1791 * تا فارغ از غم دوجهان باشم 2755 تا فكندم با سر زلف تو كار خويش را 2786 * تا قباى پرنيانى ، يار بر تن مىكند 1350 تا قلب پريش و چشم تر دارم 612 * تا كسى دست ز دامان تو كوتاه نكرد 1531 تا كشت ستمگرى شود پاك درو 310 * تا كند بر من دلخسته نگاهى گاهى 3356 تا كه از دست تو ما ساغر صهبا زده‌ايم 182 * تا كه از دوست پيامى به دل ما نرسد 1210 تا كه اين فرتوت گيتى نام مادر يافته 2381 * تا كه بر چهره عيان زلف پريشان كردى 3355 تا كه بىتو مىشود دل يار زخم 2421 * تا كه پنهان دارم از چشم رقيبان رنج و دردم 437 تا كه جانم دور از احباب شد 658 * تا كه دورم از ديار خويش و يار خويشتن 233 تا كه زى دوست شدم دوش به مهمانى 3229 * تا كه مخفى گنج عشقش در دل ويرانه شد 3326 تا كى از دست ستم ناله و فرياد كنم ؟ 1795 * تا كى به دوش سينه كشم بار آه را 192 تا كى به رؤياها فريبم خويشتن را ؟ 3688 * تا كى ز سينه آتش آهم برون شود 3413 تا كى ز ملك پرسى و اصلاح آن ز من 2961 * تا كى گره ز ابروى خود وانمىكنى ؟ 972 تا گره وا ، ز سر زلف چليپا نكنى 177 * تا گل عشق تو آميخته با گوهر ما 3712 تا گل مهر برويد ز طرب‌خانهء صبح 3939 * تا لب از تب‌خالهء داغ محبت سوختيم 2585 تا ماه روى دوست مرا در برابر است 1942 * تا مرز جنونم قدمى بيش نمانده‌ست 3476 تا مست شراب عشق زان ساغر لبريزم 2376 * تا مسكنت اين دير خراب‌آباد است 2294 تا معتكف كوى خرابات شديم 352 * تا مگر بر چشم من آيى فرود 1874 تا منه در روبه‌رو آيينه را 2828 * تا مهر تو مىورزم ، نيكوهنرى دارم 2437 تا مهر وطن در دلم انگيخته دارم 194 * تا مى نخورى ، پخته نگردى خامى 1947 تا ناله‌ام ز دست غمش در گلو شكست 207 * تا نپندارى به خود بيهوده من پيچيده‌ام 917 تا نپندارى به دام آرزو رامم هنوز 2141 * تا نديدم مرغ دل را مبتلاى خويشتن 2653 تا نرگس مست تو ز غوغا ننشيند 2921 * تا نقش خط از آينه رخسار كشيديم 3350 تا نگارى شمع قد ، چون دستهء گل داشتم 3103 * تا نوعروس باغ ز رخ پرده برگرفت 2311 تا نيست وفا و رسم در مذهب تو 3678 * تا وصف بوى موى تو باد صبا نكرد 805 تا وصف حق ز پير دل آگه شنيده‌ايم 3860 * تا هستم اى رفيق ، ندانى كه كيستم 2111 تا جم نمىفرستى ، تيغم به سر مزن 1810 * تاجى از اختر تابنده به سر دارد شب 1020 تا چند براى زندگانى 2505 * تاختنى كرد زلف و خال تو بر من 997 تاريخ به ما عبرتى آموخته است 2614 * تاريخ كه بر باد رود رنج و سرورش 150 تاريك خانهء دل تنها مرا بس است 3081 * تازه دشت از نفس صبح به هوش آمده بود 1874 تازه راه افتاده‌اى فرزند محكم گاه نه 2443 * تبار زخمى ما را نديدى ؟ 2422